هیچ به روز رسانی را از پانتاا از دست ندهید!

گفته‌ها

  1. 1393/12/27 - 00:30
     
    به چله باز نشستم مرور خاطره را
    مرور آن شب مرموز پرمخاطره را
     
    و کاهنان نگاهت دوباره می آیند
    که دختران من - این شعرهای باکره- را
    کنار معبد یک عشق تازه سر ببرند...
    ( چقدر باد می آید! ببند پنجره را...*)
     
    از آن شبی که تفنگ شکارچی پر دا-ده از کویر دلم دسته های هوبره را-
    هنوز باد می آید... و باد می کوبد
    به شیشه نازکی بالهای شب پره را...
    ...
    اسیر قلعه ی تنهایی ام... کجایی عشق؟
    تو قهرمان منی! بشکن این محاصره را!
     
    *ببند پنجره را باد سرد می آید (ه.ا. سایه)

    مشاهده خبر
  2. 1393/12/27 - 00:30
     
     و اگر غم اندکی مجال دهد... یک عاشقانه نه خیلی خالی از اندوه،
     از آویشن و اندوه...
     
    با اين‌كه چون ماري درون آستين بودند
    زيباترين شب‌هاي من روي زمين بودند
    چشمانت، آن الماس‌هاي قهوه‌اي يك عمر
    با چشم‌هاي خواب و بيدارم عجين بودند
    هر چند آخر زهر خود را ريختند اما
    تا لحظۀ آخر برايم بهترين بودند
    هر قدر نزديك‌ آمدم كمتر مرا ديدي
    بعداً شنيدم چشم‌هايت دوربين بودند
    خواجو تو را هر روز با يك زن تماشا كرد
    پل‌ها و زن‌ها بين ما ديوار چين بودند
    ...
    تا صبح چشمم را به سقف خانه مي‌دوزم
    شب‌هاي زيبايي كه مي‌گفتي همين بودند؟
     

    مشاهده خبر
  3. 1393/12/27 - 00:30
     
     
    نشریه الکترونیکی یانوس بروز شد.
    لطفا مطالعه بفرمایید.
     
    و شعرهای زیبای مریم آرام و مرجان بیگی فر عزیز برای استاد طالب پور را بخوانید.
     
     
     

    مشاهده خبر
  4. 1393/12/27 - 00:30


    استادم حیدر آقا طالب پور رفت و من آنقدر عزادارم که ... آه!...






    مردن اگر ناحق اگر حق است باور نمی کردم به این زودی...
    ای آخرین فانوس دریایی! تو ناخدا خورشید من بودی!


    باور نمی کردم تو را روزی... باور نمی کردم تو را یک شب...
    یعنی دعاها بی اثر بودند؟! بیهوده بود امید بهبودی؟!


    یعنی تو دیگر نیستی؟! یعنی، این شهر دیگر خالی است از تو؟!
    یعنی از این پس برنمی خیزد از کنده در این سرزمین دودی؟!


    پس شعرهایت را که خواهد خواند؟... پس حرفهایت را که خواهد زد؟...
    پس آن غزلهای سلیمانی؟... پس لهجه ات، آن لحن داوودی؟...


    حال من و این شهر کوچک را جز اصفهانیها نمی فهمند
    خشکیده دریایی در این وادی آنطور که در اصفهان رودی


    مثل پل خواجو که بر گور زاینده رودش گریه ها کرده ست
    می بارم و اشکم نخواهد کرد این خاک ناخن خشک را سودی


    باشد، برو!... ای کاش که آن سو زیباتر از این سوی پل باشد!
    این سو که مثل ص
    مشاهده خبر
  5. 1393/12/27 - 00:30
     
    سلام...

    غزلی از آویشن و اندوه تقدیم میکنم و مثل همیشه منتظر خواندن نقدها و نظرات شما هستم.
     
    ...كه بگويم چقدر مي‌خواهم در كنارت كمي قدم بزنم!*
    كه اگر نيستي چه بهتر كه همۀ شهر را به هم بزنم
    نه... به هم كه نمي‌توانم... نه!... سعي كردم، ولي نشد، ديدي
    سهم تو صبح راه‌راه شد و سهم من اين‌كه هي قلم بزنم
    بس كه هر شب نشسته‌ام تا صبح هي عوض كرده‌ام كانال‌ها را
    مي‌توانم سه ساعت از فقر مردم هنگ‌كنگ دم بزنم
    مي‌توانم به جاي اين خودكار پشت يك ميز شيك بنشينم
    از حقوق بشر دفاع كنم، حرف‌هاي قشنگ هم بزنم!
    مي‌توانم به چشم‌هاي تو و دست‌هاي بنفشه پشت كنم
    حرف‌هاي قشنگ را گفتم؟... حرف‌هاي قشنگ هم بزنم!
    شايد اصلاً درستش اين باشد كه من و تو به جاي اين كلمات
    بنشينيم روبروي هم و چاييت را برات هم بزنم
    شايد... اما چطور بعد از آن روزهايي كه... بچه‌هايي كه
    مشاهده خبر
  6. 1393/12/27 - 00:30
     
     
    پایین تختخواب تو ساکت نشسته است
    راه گلوی تار تو را بغض بسته است
     
    بی سحر دستهای مسیحایی ات جلیل!
    این تکه چوب، کاسۀ صبری شکسته است
     
    رفتند تار و عود و نی از شهر... و قصر ما
    حالا رواق مرثیه خوان های خسته است
     
    دیگر نفس نمی کشی و سیم های ساز
    چون بند بند بغض من از هم گسسته است
     
     

    مشاهده خبر
  7. 1393/12/27 - 00:30
      به دنبال تو می گردم که با فانوس باران ها
    به دنبال تو می گردند این شب ها، خیابان ها
     
    به دنبال تو می گردم، همانطوری که می گردند
    پی یک قطره باران چشم های باز گلدان ها
     
    چقدر این روزها جای تو در هر کوچه ای سبز است!
    چقدر این روزها سبزند در این شهر میدان ها!
     
    تمام جوجه ها از تخم هاشان سر درآوردند
    ترک خورده ست در این سرزمین دیوار زندان ها
     
    حیاط خانه ها کم کم پر از گنجشک خواهد شد
    پرستو خانه خواهد ساخت زیر سقف ایوان ها
     
    یخ دریاچه هر شب تردتر، هر روز نازک تر
    به زودی باز می گردند، قوها و پلیکان ها!
     
     

    مشاهده خبر